داستان کوتاه ( سنگ صبور)

دنوشته ابوالفضل وقتی مرا دید ،اخم توی چهره اش نشست وپشت به من کرد .انگارنه انگار می خواهیم سالها باهم زندگی کنیم . آیا می شد بدون من زندگی کند ؟آیا می شد بدون من به جایی برود؟آیا می شد بدون من به کارهایش رسیدگی کند ؟ آیا می شد بدون من به دوستا ن و آشنایانش سربزند و حالی از آنها بپرسد؟ اگر این سوالات را ازخودش می کرد  قطع به یقین جوابش منفی بود. او بدون من نمی توانست به زندگی اش ادامه دهد. من از حالا جزوی اززندگی او شده بودم.


نپذیرفتن من یعنی انزوا ،نپذیرفتن من یعنی با دیگران قطع رابطه کردن و در لاک خود فرو رفتن،نپذیرفتن من یعنی سکون ،یعنی ماندن و پوسیدن .اما او در شرایطی نبود که این چیزها را تجزیه و تحلیل کند.به یک باره اتفاق افتاده بود. به یک باره سرنوشتش اینگونه رقم خورده بود؛و این اتفاق ناگهانی ،این تغییر ناگهانی اورا شوکه کرده بود. نمی توانست بپذیرد که روزی قهرمان دونده بوده و حالا مجبوراست که سالها بامن همدم باشد. این را نمی توانست قبول کند ،برایش سخت بودپذیرفتن من . شاید هرکس جای او بود ابتدا همین کارو می کرد. به من محل نمی گذاشت . نمی گفت اصلأ توکی هستی و اینجا چه می کنی ؟ شاید توی دلش می گفت مگه نمی گن که خیلی اوقات حالات چهره نمایانگر درون انسانهاست . خب این اخمی که برچهره اش نشسته ،این گره ای که بر پیشانی انداخته ،این سگرمه هایی که توهم قفل شده، این لبهای آویزانی که انگار زمین راجارو می کنند ،این چروکی که برصورت نمایان است و این پشت کردن به من آیا نشان نمی داد که او ازدیدن من نفرت داشت ونمی خواست مرا ببیند؟

شاید وجود من در این اتاق اورا آزار می دهد اگر اینگونه نبود می آمد حالی ازمن می پرسید و دستی روسرم می کشید و رسم میهمان نوازی را به جا می آورد . هر چند میهمان نیستم و و بایستی سالها باهم در کنار هم زندگی جدیدی را شروع کنیم . اما استقبال این گونه از منی که می خواهم کمکش باشم می خواهم پاهایش باشم می خواهم همراه و رفیقش باشم ،شایسته من نیست . من انتظار داشتم که بیشتر از این ها مرا تحویل بگیرد. شب وقتی به اتاقش رفت و در را پشت سرش بست و مراتحویل نگرفت ،فهمیدم که پذیرش وقبول کردن من برایش سخت است . همان جا پشت در ماندم و به پنجره خیره شدم . شب همه جا را فرا گرفته بود . ستاره ها پنهان بودند. ماه مدام پشت ابری می رفت و ظاهر می شد.

زوزه بادی شاخه درخت توی حیاط را تکان می داد.با خود می گفتم خدا کنه بتونه مراتحمل کنه ، وگرنه نمی دونم با ا ین بلاتکلیفی چکار کنم؟ من آمده بودم تا به او کمک کنم و حالا اگر مرا نپذیرد ، نمی دانستم چه کار کنم؟ بروم یا بمانم ؟ اگرمرا نمی پذیرفت ،حتما مرا می بردند . ولی او که با این وضع نمی توانست زندگی کند. شاید من می رفتم همراه دیگری می یافتم، دست کسی دیگری رامی گرفتم . اما او چکار می کرد ،چگونه می توانست بدون من زندگی کند؟


نیمه های شب بود که کابوس به سراغش آمد و می شنیدم که فریاد می زد و از دیگران کمک می خواست . طوری فریاد می زد که دل سنگ نیز می لرزید . هر کاری می کردم ،خوابم نمی آمد ،اصلأبنا نبود من بخوابم ،خواب برایم معنی نداشت . مرا نیاورده بودند که بخوابم ؛مرا آورده بودند که یار و یاور او باشم . هر موقع ازروز یا شب به من نیاز داشت ،در اختیارش باشم . به من گفته بودند که تمام و کمال به او خدمت کنم . لحظه ای اورا تنهانگذارم . مگر اینکه خودش اینگونه بخواهد ،بخواهد ساعاتی از روز را تنها بماند. اما اگر تمام اوقات رابخواهد تنها باشد، گوشه ای کز کند و بامن حرف نزند و با من دردل نکند .دیگر من اینجا چه کاری دارم که بمانم ؟ ماندن من در اینجا چه فایده ای خواهد داشت؟


صبح وقتی مادرش آمد ،قبل از روشن کردن سماور در اتاقش را زد ،اما جوابی نشنید دوباره در زد ،وقتی برای بار دوم جوابش را نداد ،نگرانی در چهره اش نشست . دراتاق را باز کرد وخواست که کمکش کند تا از رختخواب بلند شود؛ دست و صورتش رابشوید و صبحانه اش رابخورد ،اما او به مادرش گفت که نمی خواهد کسی کمکش کند و می خواهد بخوابد. مادردلشکسته بیرون آمد و آن موقع وقتی مرا کنار پنجره هال دید فهمید که به من نیز محل نگذاشته است . حسرت وار نگاهی به من انداخت و سری تکان داد و گفت خدایا تو کمک کن که اون شرایطی که برایش پیش آمده بپذیرد.


ساعت حدود یازده صبح بود که از خواب بیدار شد ،از اتاق بیرون آمد و بدون اینکه ازمن یا مادرش کمکی بخواهد،قصد داشت به دستشویی برود وبعد  دست وصورتش را بشوید که مادر مقابلش ظاهر شد و گفت : داری با کی لج می کنی ؟وقتی گره ای که با دست بازمی شه ،چرا می خوای با دندان بازکنی و بعد به من اشاره کردو گفت : خودت می دونی که بدون او نمی تونی کارهای خودت را انجام بدی .اما او نمی خواست این را بپذیرد و با اوقات تلخی گفت نه به کمک تو نیاز دارم ونه کمک او . مادر سماجت به خرج داد وسرانجام با خواهش و تمنا قانعش کرد که مرا بپذیرد و او حرف مادرش را زمین نینداخت و با کمک مادر به طرف من آمد تا کمکش کنم که کارهای روزمره خودش را انجام بدهد.


وقتی حسابی با هم دوست شدیم ،روزهایی که دلش می گرفت ،می رفتیم گوشه ای می نشستیم واو برایم دردل می کرد. بارها از خودم می پرسیدم که چه حادثه ای روی داد که او به این روز بیفتد. تا اینکه خودش خاطره آن روز تلخ را برایم تعریف کرد.


روزجمعه بود با چند نفر از دوستانم قرار گذاشتیم که بزنیم به کوه. اواخر خردادماه بود علف ها و گلهای وحشی در سراسر دشت پراکنده بودند .  با ماشین لندرور یکی از دوستانم تا پای کوه رفتیم و بعد ماشین را همان جا گذاشتیم و باپای پیاده از کوه بالارفتیم هر چند راه سراشیبی تندی داشت و سنگلاخی بود اما برای ما که جوان بودیم وتازه از سربازی برگشته بودیم ،طی کردن آن مثل آب خوردن بود، ازطرفی ما چهار نفرمان نیز ورزشکاربودیم من قهرمان دومیدانی در سطح کشور بودم،سعید بسکتبال بازی می کردعلی کشتی می رفت ومحسن فوتبال بازی می کرد .هوا صاف بود ،توی آسمان لکه ابری دیده نمی شد. خورشید بامهربانی به زمین و آدمهایش لبخند می زد و گرمای وجودش را نثار هستی می کرد. وقتی به بالای قله رسیدم ،چند عکس انداختیم . بساط ناهار را پهن کردیم . و بعد از ناهار درحالی که زیر آفتاب بهاری دراز کشیده بودیم در حال استراحت ، با هم حرف زدیم ، بگو بخند کردیم . موقع برگشتن از آن طرف کوه پایین آمدیم تا به کنار رودخانه ای رسیدیم .

 درختی کهنسال کناررودخانه سایه شاخ و برگش را انداخته بود روی آبی که زلال بود و با موجها ی آرام مسیر رودخانه را طی می کرد. اشعه نورانی خورشید با آب بازی می کرد  وb مارا به هوس می انداخت که خودمان را به آب بزنیم . به پیشنهاد محسن لباسهایمان را کندیم و توی آب پریدیم .آب خنک بود وصاف و بعد ازیک کوهپیمایی چند ساعته شنا کردن در آن لذت داشت . کنار رودخانه صخره ای بود که ارتفاعش به شش هفت متر می رسید. در حال شنا کردن به هم آب می پاشیدیم و شوخی می کردیم . لحظه ای از آب بیرون آمدم و روی علف های نرم که براثر تابش آفتاب گرم شده بودند دراز کشیدم .وقتی بلند شدم دوستانم هنوز توی آب بودند. به آرامی ساحل رودخانه را طی کردم و ازصخره سنگی بالا رفتم . درست رودخانه زیر پایم بود و دوستانم که شنا می کردند . از همان بالا صدایشان کردم . آنها متوجه من شدند ، سعید وقتی مرا بالای صخره دید، که می خواهم به داخل آب شیرجه بزنم ، از همان جا داد زد نه پوریا ،این کارو نکن ، رودخانه کم عمقه خطر داره . اما من به سرم زده بودکه هرجور شده از آن بالا بپرم . وقتی سعید از من خواست که این کارو نکنم . با خودم فکر کردم که الان می گن ترسید و جا زد . پاهایم را جفت کردم دستانم را بالا بردم و به هم نزدیک کردم و در یک لحظه خودم را به طرف رودخانه پرت کردم . انگاری دلم کنده شد.اما لحظاتی شیرینی را درپی داشت حالت پرنده ای راداشتم که درحال پرواز باشداما فقط لحظاتی بود. وقتی به سطح آب رودخانه برخورد کردم با دستم آب را شکافتم و باسرعت به عمق رودخانه رفتم . در عمق کم رودخانه سنگی برآمده از دل زمین به انتظار من بود . تا من با سرعت با آن برخورد کنم و قتی گردنم به شدت با سنگ برخورد کرد ،انگار نیزه ای تیزی را بر کمرم فرود آورده باشند،لحظه ای بدنم لرزید و صدای فریادم در آب پیچید و دیگر چیزی نفهمیدم.


وقتی توی بیمارستان فهمیدم چه بلایی سرم آمده دنیا برابر چشمانم تیر ه وتارشد. اما پدر و مادرم به من دلداری دادند و برای درمانم خیلی جاها بردند ، اما ازآنجایی که دو تا از مهره ها و طناب نخاعم به شدت آسیب دیده بود، از دست دکترها نیزکاری برنمی آمد. من قطع نخاع شده بودم و سخت بود که این را بپذیرم .چطورممکن است قهرمان دو صدمتر کشور ناگهان به این روز بیفتد. اما در زندگی همه چی امکان داشت . یک روز انسان در اوج قدرت و سلامت است ، روزدیگر می بینی در فلاکت و ناتوانی دست وپا می زند . یک روز در ناز و نعمت و ثروت است ،اما یک روزدیگر در بدبختی فقر است.


با شنیدن حرفهایش دلم برایش سوخت با خودم عهد کردم که با تمام توان در خدمتش باشم از هیچ چیز کوتاهی نکنم و هرگز از کمک کردن به او خسته نشوم . اما در کنار اینها یک چیز آرزو می کردم. اینکه پوریا نیز مثل خیلی از قطع نخاعی ها به زندگی برگردد. زندگی کند و امیدش را ازدست ندهد . خودش را با شرایط حاضر تطبیق دهد


تا اینکه یک روز سعید به سراغش آمد و اورا با خود به سالن بسکتبال برد . سعید بسکبالیست حرفه ای بود توی یک باشگاه سطح یک بازی می کرد. آن روز دونفری به بازی سعید نگاه می کردیم . در پایان بازی به طرف پوریا آمد . گفت ازت می خوام به خاطر خانواده ات  به زندگی برگردی ،گوشه نشینی وانزوا را بذاری کنار و با ورزش و مطالعه وقتت را پرکنی . در پایان سعید از او خواست که تمرینات بسکتبال را شروع کند. او قبل از اینکه تمرینات را شروع کند با پزشکی که در امور درمانی و ورزشی جانبازان و معلولان تخصص داشت ، مشورت کرد و بعد از معاینه به سعید این اجازه را داد که می تواند با کسانی که آسیب دیده نخاعی هستند ، زیر نظرمربی مربوطه ورزش بسکتبال را شروع کند.


من خوشحال بودم که در کنار پوریا به تمرین بسکتبال می روم . یک روز بعد از تمرین موفقیت آمیز ،دستی روی سرم کشید واز من تشکر کرد که توانستم به او کمک کنم تا به تمریناتش بپردازد.


الان سالها از آن ماجرا می گذرد و من و پوریا حسابی با هم انس گرفتیم به طوری که اگر ساعتی اورا نبینم دلم برایش تنگ می شود .


در مسابقات ویلچررانی همه توانم را بکارمی برم تا سریعترحرکت کنم تا پوریا برنده شود . دوست خوبی برای پوریا هستم .به طوری کمک کردم تا او در مسابقات کشور ی مقام اول را به دست آورد و به خارج ازکشور اعزام شود.


شاید شما نیز شنیده باشی که اسب ها اسم دارند. هر اسبی اسم خاصی دارد .تیزرو ،نجیب ،صحرا ،تندر ،مشکی و اسم های دیگر .

من اسب نیستم .اگر چه من یک ویلچرم و شاید کسی برای ویلچرش اسم نمی گذارد اما پوریا می گوید تو برایم مثل یک اسب می مانی ، اسبها اسم دارند ومنهم برایت اسمی انتخاب می کنم و به خاطر هیمن پوریا اسم را گذاشته است سنگ صبور .پوریا می گوید آدم خیلی ازحرف های دلش رابه هرکسی نمی تواند بزند ، مثل حضرت علی (ع) که حرف دلش را برای چاه می زد . پوریا می گفت تو سنگ صبور منی و می خواهم حرفهای دلم رافقط به تو بزنم .

نوشته ابوالفضل طاهرخانی


طاهرخانی

/ 0 نظر / 13 بازدید